
به عکس نگاه کن...
چه تيره و تار است اين عکس...
گويي به چشم گريان ديگر نيازي نيست...!؟
در خيالم...
برگهای چا مانده بر شاخه مرا اميديست...
شادي کودکانه ام مي گويد : در زلالی و لطافت برفِ نشسته بر زمين ، خودم را غرق کنم و آنقدر برفها را به سر و رويم بپاشم که ديگر احساس ، مرا بر اين يقين اصرار ورزد که اين دانه هاي برف اند که مرا به اين طرف و آن طرف مي پاشد ، نه من ...
اما...
چرخهاي يک ماشين - يک تکه آهن و لاستيک زمخت- ناگهان تمام احساس مرا از هم مي پاشد...
نميدانم از کجا آمده و به کجا ميرفته ، همين اندازه مي دانم که مسيرش را از روي احساس من انتخاب کرده ...
عجب بي احساس...!
چي ميشد ماشيني نبود...!
مطمئنم راننده اش يک مرد سيبيل کلفت بي احساس بوده که از زيبايي برف هيچ نمی دانسته...
آن دور دست ، در تاريکي شب پنجره اي روشن است ...
حتما پير مرد و پير زني زير کرسي نشسته اند و از زيبايي خاطرات جوانيشون تعريف ميکنند و برفهايي که بدون بودن ماشينها و رانندگان سيبيل کلفت بر زمين مي نشستند...
چشم از عکس برداشتم و به راهم ادامه دادم ...
جلوتر يک ماشين پارک بود و دو کودک در حال غلت زدن بر روي زمين پوشيده شده از برف...
و من همچنان در خيالم ... و آن پنجره...







