تبليغاتX
مخلوقی که رسالتش خلق کردن است
انسان وارث خداست و کلمات وارثان انسانند

پارسا آمد تا بشناسد ...تو چی؟

امروز پارسا خودش را در آينه ديد ولي اين بار...!!؟؟

مرا به دنيا آوردند

تا دنيا را بشناسم

از کودکي اصرار داشتند بياموزم آشنا شوم،

با بابا ، با مامان ...

آنقدر همه سرگرم آن بودند که به من بياموزند دنيا را و آدمهاي اطرافم را که فراموش کرده بودند اگر من در مقابل آينه قرار گيرم هيچ شناختي از آنچه آن سوي آينه قرار دارد ندارم...

حتي آينه را برايم شيشه اي جيوه اي تعريف کردند تا چيزي جز انعکاس نور را از او انتظار نداشته باشم...

و حال خسته از آموخته هايم که روز به روز مرا از خود دور ميکند ...

احساس ميکنم جز شيشه و جيوه چيز ديگري هم در آينه يافت ميشود...

آري يافتمش ...

ولي چرا اينقدر دير...؟

يادم مي آيد بارها و بارها ديده بودمش اما...

آن سوي آينه چيزيست که پر است از آموخته هاي متفاوت ...

ميبينم که کوله باري از آموخته ها را به شانه هايش انداخته ام و حال به ياد شانه ها يش افتادم...

شانه هايي که شايد پينه بسته و خسته بي هيچ توجهي افتخارات علمي مرا به دوش ميکشد...

(نمي دانم چرا ناگهان به ياد پير زني افتادم که با صورت چروکيده و خسته ، چشم دوخته تا فرزندش يادي از او کند)

آري آينه امروز حرفهايي برايم داشت حرفهايي از خودم...

خودِ خودم

بايد بشناسمش...


+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1384ساعت 13:56  توسط پارسا  |