
دکتر علي شريعتي:
در آغاز هيچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود...
و خدا بود، و با او عدم ، و عدم گوش نداشت.
حرفهايي هست براي گفتن، که اگر گوشي نبود نمي گوييم
و حرفهايي هست براي نگفتن؛ حرفهايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند
حرفهاي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند
و سرمايه ي ما ورايي هر کسي به اندازه ي حرفهايي است که براي نگفتن دارد
حرفهاي بي تاب و طاقت فرسا، که همچون زبانه هاي بي قرار آتشند
و کلماتش هر يک انفجاري را به بند کشيده اند
کلماتي که پاره هاي بودن آدمي اند.
و خدا براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت،
که در بي کرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي کرد
و عدم چه گونه مي توانست مخاطب او باشد؟ ...
کسي نمي خواست، کسي نمي ديد، کسي عصيان نمي کرد، کسي عشق نمي ورزيد، کسي نيازمند نبود، کسي درد نداشت...و...
و خداوند براي حرفهايش باز هم مخاطبي نيافت
هيچ کس او را نمي شناخت، هيچ کس با او انس نمي توانست بست
انسان را آفريد
و اين،نخستين بهار خلقت بود.
پارسا:
گويي خدا انسان را آفريد تا همسخن حرفهاي ناگفنه اش باشد ...
آري اينچنين بود که خداوند انسان را امر کرد ، فرشتگانش را آگاه سازد از اسماء خدا(آيه 33 سوره بقره)
خدا آفريد انسان را ... بهار خلقتش بود ... آري...
و سخن بسيار گفت:
سخن را در سيطره زمان و مکان در آورد تا با نوح سخن بگويد ، گويي زمان نمي گذشت و نوح کماکان زنده بود...
با ابراهيم از کلماتي سخت و زيبا بهره برد ، کلمه اي به سختي و زيبايي قرباني اسماعيل...
همکلام با موسي بود تا آنجا که ديگر رود نيل هم فرمان را از موسي آنچنان دريافت که گويي خود خدا فرموده و به عظمت فرمان خدا شکافت...
و اما عيسي را از همان کودکي همسخن خويش کرد تا آنجا که قلب پاک کودکانه عيسي ، خود سخن خدا گشته بود و محبت تنها مي تواند نداي اهورا باشد ، آن هم با کلامي اهورايي که مي گوييد خدا محبت است ...
و اما محمد را کتابت بخشيد... شايد با محمد سخن بيشتر داشت حرفهايي بسيار و بسيار... قرار بر اين گشت تا محمد آخرين واسطه کلام او با انسان باشد .
( چرا که ما انسانها عادت کرده ايم کسي از جنس خودمان با ما سخن بگويد ، حال اينکه خدا همواره با من و تو سخن مي گويد . گوش کن... )
اما سخني مانده بود...!؟
انگار از اسماء خدا اسمي باقي مانده
چه بايد کرد؟
اين سوالي بود که خدا در قدير خم چنين پاسخش را يافت:
« محمد رسالتت را کامل نميدانم...
کلامي باقيست ، از حرفهاي اهورايي من...
نامي به تو مي آموزم و تو بر انسانها و فرشتگان بياموز ...
علي »
و محمد به زيبايي تمام رسالت را به پايان رساند...
من و تو جامانده از فهم اسماء خدا بر يک اسم همواره داناييم ...






