می خواهم از چهار چوبه ای سخن بگویم که هر چوبه اش لولاییست برای گشودن حرفی نو ...
من به پنجره چیزی میگویم ...
شاید این شعر را:
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود...
همواره یا از پنجره به بیرون نگاه کردم یا به خود پنجره نگاه کردم...
اینبار پنجره تو به من نگاه کن...
نگاه کن که چگونه با زیباییت با سادگیت قلبم را آرام و مطمئن به خود کردی...
نگاه کن که چگونه با دل شیشه ای و پاکت هر آنچه غبار بر چشمان بود زدودی...
نگاه کن چشمانم را که بارها از تو آموخته بود « هر چیزی ارزش دیدن ندارد » چگونه به تو می آموزد «چیزی جز تو ارزش دیدن را ندارد»...
نگاه کن که با عطر گلدان دلت وجودم را معطر کردی ...
نگاه کن که لبهایم به امید دوخته شدن به دوردست ترین لبهایت گرم و آتشین مانده اند...
نگاه کن که من دل به در آغوش کشیدنت دارم تا نسیم آن سوی وجودت تن سردم را گرم سازد ...
پنجره ....پنجره...
نگاه کن سایه وجودم را که بارها بر رویت افکنده ام تا شاید آفتاب بر آید و از سایه چیزی جز تو نماند...
اما اینبار نگاه کن...
چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود...







