
پارسا روي سنگهاي کوه نور چشم به حرا دوخته است وبا حرا سخن میگوید...
ای حرا برايم بگو مي خواهم بدانم...
مي خواهم بشناسمت...
ميخواهم بر کوه بمانم تا تو برايم از لحظه اي بگويي که مخلوقي را در خود جاي دادي و مخلوقاتي را در او...
مي خواهم بدانم محمد به حکم آنچه شنيد رسالتي بر دوش گرفت يا به حکم رياضتي که در کشاکش دنياي رنگارنگ به خو مي داد يا به حکم عقل و خرد براي کمک و راهنمايي انسانها رسالتي بر دوش به خانه بازگشت...
برايم بگو...
تو حرفها و اعمال مخلوقي را شاهد بودي که تا خلق مکتبي عظيم چند گامي بيش فاصله نداشت...
برايم بگو اي حرا...
مي خواهم از تکاپوي شب و ستارگان و ماهش براي سجده بر خالقي از مخلوقات خدا برايم بگويي...
مي خواهم بشناسم محفلگاهي را که از درونش «ان الله جميلا» برانگيخته شد...
مي خواهم بشناسمت...
حرفهايي از آسمان و خدا و درخت و گهواره و حتي آتش شنيده ام که آنها هم شاهد حرفهاي خدا با مخلوقاتي بودند که خلق کردند مهرباني را نيکي را محبت را...
اما اينبار تو از مخلوقي برايم بگو که خلق ميکرد کلماتي را که فرشتگان هم از درک اسماء آن عاجز ماندند...
خلق کرد کلماتي را که نه به حکم حروف جاي داده در خود و اعراب نشانده بر زير و زبر خود بلکه به حکم ذهن آدمي توانست همه مخلوقات ، از شير مردان پر مدعا گرفته تا شتر صفتان مقلد پيشه و حتي کودکان صادق مسلک همه و همه را به انديشه فرو برد که بايد باري ديگر انسان را شناخت و خود را در آينه ديد...
مي خواهم از صدايي برايم بگويي که تو ، تنها امر بر خواندنش راشنيدي و من امر بر ايمان آوردن به آنچه محمد مي خواند ... ان الذين امنو...
و حرا تنها پژواک کرد اين جمله را که:
بخوان به نام پروردگارت...







