اما اينبار
نه ظهر تابستان است ! نه کودکي مانده بر احساسش !
تنها نسيمي خنک است که پارسا را به سخن درآورده بر سياهيه سايه اش...
درون هر انسان دنيايي است و من-سايه- تنها زماني ميتوانم پا بر زمين دنياي دنياپرستان نهم كه لبان مالكانشان خاموش و ديدگانشان به سوي آسمان باشد كه آبي آسمان با سكوت كه قرين شود پرتويي از عرفان است كه مي تابد بر سمت پنهان آدمها و تحمل ظلماتشان را سهل تر و آسان تر مي سازد و اين روزها چه بيداد ميكند.
روزگاري بود كه بر سايه گذشت،آن هنگام كه دستانش براي بخشيدن آنچه خداوند به امانت، عطايش كرده بود،گشوده بود. آن هنگام كه دريچه هاي قلب پاكش بر روي مخلوقات خدا، باز باز بود، با انبوه دلتنگيها مي آمدند و سبك چون صداي پاي ابر، مي رفتند.
آن هنگام كه سايه، سايبان مهري شد بر سر همگان و رحمتش را باريد، بي دريغ، همه جا بود و نبود، با همه بود و نبود، مي شنيد و نبود، سخن مي گفت و نبود سايه، سايه بود. انسانها را با تمام آنچه كه بودند مي پذيرفت و گاه راهنمايشان مي شد بسوي نور اما خودِ خودش هيچ گاه از هزار توي خود، سربر نياورد تا گوشه اي از كلام دنيا را لمس كند.
اين كالبد بي گناه او بود كه اغلال آتشين تعلق در ميانش گرفته بودند ، و آن زمان كه در پي يافتن عشق ابراهيم كه بر گردن بي گناه اسماعيل مي درخشيد، هزار ابليس خفته در ديده ي انسانها يافت، هر آنچه نام انسان بر او سنگيني مي كرد ، بر زمين خدا نهاد و تا جايي كه نفس ياري داد دويد و گريخت.
حرفهاي دل سايه را پاياني نيست، فرصتي ديگربايد تا سرانجام اين درد كهن را تو از زبان قلمش بشنوي.
حالا مي خواهم
براي دل دريا
براي آرامش آسمان
دعا كنم...
ها. سايه







