
چند ماهیست سخن بسیار گفتم
از لزوم پذیرش اندیشه آزاد آدمی ...
از منطق پذیری بیان آدمی...
از اسارتی که باید پذیرفت که همانا قانون پذیری آدمیست...
از خدا گفتم و حرفهایم با او...
از هویت و اینکه لازمه داشتن هویت پرسیدن و پاسخ دادن است...
از کویر پرسیدم...
از آینه ، از خدا و حتی از کودکان این شهر...
از قلم گفتم و عشق او به نویسنده...
از نوشتن گفتم و نوشتم تا تنها به گفتن بسنده نکرده باشم ...
از شگفتیهایی گفتم که ما به حکم بزرگ شدن به بایگانی بدیهیات می سپاریمشان...
از تنهایی گفتم و راز خلق کردن که در تنهایی نهفته است...
از زمان و مکان گفتم و اینکه پیروزی بر آنها تو و من را خالق و حاکم بر تاریخ قرار می دهد و تاریخ را مخلوق ما...
از ارزش آدمی و بتهای شکسته...
از امید کودک بر شکستها گفتم تا عرق شرم بر پیشانی من و تو بنشیند از نا امیدیهایمان...
از دانشجو گفتم و جنبشی که او را امیدوار و خالق می سازد...
از روح گفتم و وجود آدمی...
از خدای آفریده شده توسط خودت گفتم و خدای آفریننده ات...
از اینکه میشه با ساده ترین چیزها پیچیده ترین شگفتیها را ساخت...
از سرمایه آسمان ...
از روشنفکران و دینداران ...
از سایه ، قو ، چشم ، عشق و ...
از همه و همه گفتم...
تا به تبارک الله احسن الخالقین برسم و اینکه:
رسالت آدمی خلق کردن است
و اینبار اجازه دهید سال نو را آزاد تر و آزادانه تر برایتان نه از لزوم رسالتم بلکه از مخلوقم بگویم...
نه از تبارک الله بلکه از آنچه مبارک شد بر خدا برایتان بگویم...
اندکی صبر سحر نزدیک است







