
گر همچو من افتاده ی این دام شوی ای بس که خراب باده جام شوی
ما مست و خراب و رند و عالم سوزیم با ما منشین و گرنه بد نام شوی
سلام
روزگاری بود که هر روز امر می شدم و امر میکردم بر زیبا رفتن تا امید به زیبا برگشتن همواره خستگی گذشت زمان را از وجودم برهاند...
عشق همواره مرا به در حرکت بودن امر میکرد...
دوست داشتن مرا به برتریش بر عشق...
و خدا مرا به خنجر ابراهیم...
و رسم زندگی مرا به پذیرش ...
سالیانیست که به بی وفایی و عهد شکنی محکومم و جبران خلیل جبران بر دیوار اتاقم شاهد آنچه آدمی عهد شکنی میخواندش...
و خدا به دوست داشتن و دوست داشتن به عشق خواهد آموخت که
:...
باری از این عمر سفله سیر شدم سیر تازه جوانم ز غصه پیر شدم پیر







