
سر به زير انداختم از بودن خويش و دلم را فرياد، ساکت کرد….
فريادي که نبايد کشيده ميشد ...
اما لازم بود صدايش کر کند گوش خدا را …
مي دانستم خدا هم ساکت نخواهد نشست…
او هم پاسخ خواهد داد…
و من تشنه از خدا ، گوشهايم را نويد آمدن صداي خدا مي دادم…
تاري شروع به نواختن کرد…
نمي دانستم از کجا…!؟
تنها نوايي داشت که گويي خود خدا مي نوازد…
چشمانم ديگر نميديد ، سياه بود يا سپيد… سپيد بود يا…..
همين اندازه اطمينان داشتم خواب نيستم ، بيدار بيدارم…
يادش بخير …
خودم بودم و خودم…
و هيچ ليوان چايي نصفه ای نبود…
من بودم و هر آنچه خدا داده بود….
به همان زيبايي خدا…
گلهاي قالي همراز قدمهاي من بودند…
و من همقدم با گلهاي قالي…
دلي را توان شکستن نبود ، اما
دلها ميشکستند….
نه به حکم خداي من…
بلکه به حاکميت دلهاي شکسته يشان…
اما اين روزها خود و خدايم با هم دل ميشکنيم …
نه به حکم … و نه به حاکميت…
بلکه به عشق دوست داشتن….
گاه من و دل با هم مي شکنيم …







