
آنچه به آن باور داريم سرنوشت ما را شکل ميدهد؟
و يا آنچه از آن ميترسيم در سرنوشت ما وجود دارد؟
فکر کنيد ...
باورهاي ما براساس مشاهدات و شنيده هايي ست که در گذر زمان يا به تاييد رسيده است و يا اميد به تاييد آن ميرود .
اما آن زمان که نا اميد از تاييد باورهايمان ميشويم ، اين نا اميدي را در سرنوشت خود مي دانيم و مي گوييم « سرنوشتمان اين بوده » و حاضر به پذيرش اين مطلب نيستيم که شايد در باورهايمان اشتباهي صورت گرفته باشد .
اما نتايج ناخوشايند و خارج از باورها اگر بر لوح سرنوشت حک شود ، به تداوم باورها و تصديق آنها مي انجامد که در نتيجه تکرار اينگونه ناکاميها ( که طبيعي هم به نظر ميرسد چرا که باورهاي غلطي که منجر به نتيجه اي ناخوشايند گشته کماکان وجود دارد) ، اميد از بين ميرود و وجود آدمي تعريف شده و غير قابل تحول به نظر ميرسد و خدايي ناکرده تا بيهودگي آفرينش انسان و خودکشي هم پيش مي رود.
اما اگر بعد از هر ناکامي به جاي آنکه نتيجه را به سرنوشت نسبت دهيم به بازنگري در باورهايمان بپردازيم و پذيراي تغييراتي در باورهايمان متناسب با زمان و مکان باشيم ، تکرار اشتباهات گذشته صورت نمي پذيرد و تحول ناشي از بازنگري باورهايمان ( حال تغيير يا تصحيح ) ، زنده کننده ی اميد و نشاط در فرايند زيستنمان خواهد بود .
و چه زيبا و سپيد و مهربان مي شوند ثانيه هايي که مي گذرند و نمي توانند ما را از خود بگذرانند ...
هيچ گاه زمان را از دست رفته نمي دانيم ...
زمان به اميد من و تو به حرکت خود ادامه مي دهد ...
و من و تو هم به اميد باورهايي نو به حرکت زمان معنا مي بخشيم ...
تا آن لحظه که بدست زمان به دنيايي ابدي پا می نهيم معنايي از خود بر زمين به جاي گذاشته باشيم ...
به امید آن روز...







