
صبح
ساعت 9:00:00
بالای یک آسمان خراش واقع در خیابان اصلی شهر
ایستاده و آماده برای پروازی کودکانه
خوشحال از اینکه سبک است و همانند کودک، گستاخ
یک قدم جلو می آید و دیگر تا زمین زمانی باقی نمانده
ناگهان صدای پارسا به گوشش میرسد:
« و تو اي کودک گستاخ شده ، فرار ميکني...؟
از چه...
ميدانم ، از بلوغي که سرتاسر وجودت را گرفته و تمام انسانهاي بالغ اطرافت ، خسته
به کودکي پناه ميبري
اما چرا فرار...؟
شايد بگويي طبيعت کودکيست
اما کودک براي بودن و وجود داشتن گستاخي ميکند
گستاخي ميکند تا به ديگران بگويد هستم
اما تو گستاخيت بهر فرار از بودن است...
گاهي فرار تو را که ميبينم از روي کودکان شهر خجالت ميکشم...
ميبينم که چگونه اداي کودکي پاک را در ميآوري
و نميتواني اين کار را هم به خوبی انجام دهی...
شايد هم حق داري
کودکان شهر ما که نا پاکي و بي مهري و بي صداقتي نديده اند...
ولي اي کودک گستاخ شده...
دستانت را براي ماندن مي فشارم نه رفتن
که ميدانم فرار هم گاهي انسان را نجات ميدهد
اما آنجايي که راهي نباشد
من هر وقت خسته ميشوم به بچه ها نگاه ميکنم
که چگونه فارغ از خيلي مشکلات اطرافشون ،توی دنیاي پاکشون غرقِ اثبات خویشند و نسبت به هر چه بدي و خوبيست کنجکاوانه ، نه تسليم شده مينگرند...
و تو و من بي خبر و گاه چشم بسته بر روي اين کودکان ، مدعي کودکي ميشويم...
تا به حال ديده اي وقتي کودکی را دنبال ميکني چگونه فرار ميکند
البته دو جور فرار دارد...
يکي از سر بازي و شيطنت پا به فرار ميگذارد تا توانايي تو را محک بزند...
دوم آنکه تو به حکم شيطنت به دنبالش ميدوي تا او را بترساني و توانمندي کودک را محک زده باشی...
کودک در هر دو فرار ميداند که تو او را ميتواني بگيري
اما در حالت اول با تمام توان نميدود ، چرا که توانایی تو را خوب می داند و تنها از سر آشنا شدن با توانمندیهایت میدود...
در حالت دوم با تمام توان خود ميدود چرا که هدفش ماندن و اثبات تواناییش بر تو ست ...
کمی اندیشه کن...
و تو
سرنوشتت را به دونبال خودت ميبيني
و مي پنداري در مقابلش طفلي بيش نيستي پس پا به فرار مي گذاري ...
ميداني که او تو را خواهد گرفت ...
پس بهترين کار اين است به مانند کودک عمل کني
کودکي واقعي و گستاخ که حتی در فرارش هم به دنبال اثبات خویش است نه نابودی خویش ... »
صبح
ساعت 9:00:05
پایین یک آسمان خراش واقع در خیابان اصلی شهر
دیگر نمی توان گفت ایستاده و آماده برای پروازی کودکانه...
کودکان خیابان اصلی شهر یک قدم جلوتر می آیند تا شاهد نابودی یک آدم بزرگ باشن...






